ای آشنای دور که اکنون نمی توانم هموطن بناممتاز یک جایی به بعد، دیگر راهمان از هم دور شد از همان جایی که ..مدرسه ای قبرستان شد و تو خندیدی کودکان مظلوم وطن به خاک و خون کشیده شدند و تو خندیدی سرباز وطن جان داد و تو خندیدی نشانه های تاریخ و تمدن وطن ویران شد و تو خندیدی ..وطن و هموطن پر پر شد ، با خاک یکسان شد و تو …آری ما راهمان جداست، الان جدا نشده، این جدایی کم کم اتفاق افتاده است، وقتی فضا مه آلود است، غبار گرفته و تاریک است، راهنما می خواهیم، از قبل باید مهیا می کردی تا در تاریکی گیر نیفتی در
برچسب:
نویسنده: مهران احمدی
تاريخ: جمعه
9 مرداد
1405 ساعت: 3:50